تبليغاتX
جای دردو دل شیما و هامون
عشقی برای زندگی...
نمی تونم ازت بخوام منو ببخشی

نمی شه،نمی تونم

...

به احترام تو آخرین جملاتم رو می نویسم...

قلبم و روحم رو دفن می کنم...به احترام تو

هیچ چیز دیگه ای نمی تونم بگم

...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 آذر1390ساعت 0:40 قبل از ظهر  توسط هامون  | 

امروز وقتی آن شدی...

آن شدم شاید پی ام بدی...

هیچی...

تازه فهمیدم چقد تنها شدم...

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 خرداد1390ساعت 0:53 قبل از ظهر  توسط هامون  | 

تو طعم خاک میدادی

میان این همه خاک اما

تنها ماهیان فراموش کار مرا یه یاد می آرند.

گاهی به باد بیاور

رفیقی را که همیشه ابری بود

یعنی چه فرق می کند

میان دستان ما اگر

آفتاب آفتاب

فاصله باشد

...

                                                                                        شیما

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 خرداد1390ساعت 9:34 بعد از ظهر  توسط هامون  | 

"تو رفته ی منی!با این که رفتی اما هنوز مال منی!!!"

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 خرداد1390ساعت 9:18 بعد از ظهر  توسط هامون  | 

           دوست دارم:):*
+ نوشته شده در  جمعه 27 خرداد1390ساعت 10:33 بعد از ظهر  توسط هامون  | 

آنه ! تکرار غریبانه روزهایت چگونه گذشت ،
وقتی روشنی چشمهایت ،
در پشت پرده های مه آلود اندوه ، پنهان بود.
با من بگو از لحظه لحظه های مبهم کودکی ات ،
از تنهایی معصومانه دستهایت ،
آیا می دانی که در هجوم دردها و غم هایت ،
و در گیر و دار ملال آور دوران زنگی ات ،
حقیقت زلالی دریاچه نقره ای نهفته بود ؟
آنه ! اکنون آمده ام تا دستهایت را به پنجه طلایی خورشید دوستی بسپاری ،
در آبی بیکران مهربانی ها به پرواز درآیی ،
و آینک آنه ! شکفتن و سبز شدن در انتظار توست ، در انتظار تو...

 


حس خوب کودکی...

+ نوشته شده در  جمعه 27 خرداد1390ساعت 8:21 بعد از ظهر  توسط هامون  | 

eshghet tamum shod...be sakhtie gerye...eshghamo tamum mikonam...be rahatie marg...marg e ghalb...nazadan e ghalb...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 خرداد1390ساعت 6:49 بعد از ظهر  توسط هامون  | 

امشب شب ماه گرفتگیه...

گشتم دنبال ماه...هوا ابری بود...تازه فهمیدم چقد دلم واسه ماه تنگ شده...

برو ماه رو ببین...جای منم ببین...


 اینم پست شیما توی میهن بلاگ

where is the moon?

جولوتر  داشتم از پنجره آسمون رو نگاه می کردم!هر چی گشتم ماه رو پیدا نکردم!رفتم از پنجره های دیگه هم نگاه کردم.نبود!موند پنجره آشپزخونه.مامانم داشت تو آشپزخونه کار می کرد.پرسیدم:((ماه کوش؟))مامانم گفت:((چی کوش؟))گفتم:((ماه))رفتم پنجره رو باز کردم.مهدی هم تو آشپزخونه بود.گفت:((با ماه چی کار داری؟))پنجره رو بستم و بهش تکیه دادم.گفتم:((آخه نیستش!نگرانش شدم!یعنی تا اینوقت شب کجا مونده؟))مامانم خندید و به کارش ادامه داد.مهدی اما لبخند زد.ولی من هنوز نگران ماهم!آخه هنوز نتونستم پیداش کنم...یعنی کجاست؟!؟!نکنه دزدیده باشنش؟یا شایدم با من قهر کرده؟!؟!کاش زودتر آشتی کنه!دلم براش تنگ شده!خدایا به ماه بگو دلم براش تنگ شده...فکر کنم تو بهش نزدیکتری


http://talkhyashirin.mihanblog.com/post/9

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 خرداد1390ساعت 0:20 قبل از ظهر  توسط هامون  | 

من زندگی را دوست دارم
ولی از زندگی دوباره می ترسم!
دین را دوست دارم
ولی از كشیش ها می ترسم!
قانون را دوست دارم
ولی از پاسبان ها می ترسم!
عشق را دوست دارم
ولی از زن ها می ترسم!
كودكان را دوست دارم
ولی از آینه می ترسم! 
سلام را دوست دارم
ولی از زبانم می ترسم!
من می ترسم ، پس هستم
این چنین می گذرد روز و روزگار من
من روز را دوست دارم
ولی از روزگار می ترسم

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 خرداد1390ساعت 11:18 بعد از ظهر  توسط هامون  | 

امروز رفتم مو هامو کوتاه کردم...همون مدلی که تو خیلی دوس داری...

وقتی از حموم میومدم بیرون،دیدم اون جای گلوم که تو حدود 92 روز پیش میک زده بودی و قرمز شده بود،باز قرمز شده!...

شاید این یعنی تو هنوز بیادمی...

دوست دارم...هم تورو...هم خدا رو که تنهام نمی ذاره...دوسش دارم.

+ نوشته شده در  شنبه 21 خرداد1390ساعت 2:3 قبل از ظهر  توسط هامون  | 

روزی چند بار...

تا ته دلم با عشق تو برم و بسوزم...

روزی چند بار...

بیای جلو چشام و بخوام بغلت کنم...

روزی چند بار...

دستمو بذارم رو قلبم بگم دوست دارم...

روزی چند بار عاشقت شم...

چند بار بوست کنم...

چند بار باهات هم خواب شم...

چند بار عاشقت شم؟...

چند بار صدات کنم " شیما...عشقم..."

چند بار لبامو ببندم فک کنم لب توئه رو لبم؟...

دوست دارم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 خرداد1390ساعت 0:14 قبل از ظهر  توسط هامون  | 

حس خجالت دارم وقتی آرزوم برآورده نمی شه...یعنی خدا انقد صدامو دوس داره؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه 14 خرداد1390ساعت 1:43 قبل از ظهر  توسط هامون  | 

با عشق به یاد عشقم عشق بازی می کنم...برای عشقم...


دلتنگم...

پست شیما تو وبلاگ خودش... 

talkhyashirin.blogfa.com

سه شنبه 28 تیر 1389 ساعت 22:49 ....

+ نوشته شده در  جمعه 13 خرداد1390ساعت 5:56 بعد از ظهر  توسط هامون  | 

ایندفعه که اومدی با کفش بیا عشقم...

نمی خوام پاهات زخم شه...

دلم تیکه تیکه شده،مثل خورده شیشه شده...

+ نوشته شده در  جمعه 13 خرداد1390ساعت 5:14 قبل از ظهر  توسط هامون  | 

خدا...

دوست دارم.

+ نوشته شده در  جمعه 13 خرداد1390ساعت 1:14 قبل از ظهر  توسط هامون  | 

خرداد ماه و هوای گرم و خوب و دلچسب...

درس،چت قایمکی،فردا امتحان...

بعد امتحان تاکسی دربس...پارک پشت مدرسه ی شیما...

شیما با مانتو مدرسه...واقعن تو هر لباسی خوشگله...هان؟چیه؟نگا نکن!

لبخند شیما،لپای گندش،کک و مکای کوجلوی با نمک رو دماغش...

بگو و بخند و مچ بند سبز و...

بعد خدافظی...

کلی ذوق و حسای پاک بچه گونه...

یه لبخند می زنم و میرم خونه...تاکسی؟پیاده!می خوام کل مسیر رو هی خوش یاشم با خودم:) خیلی حسه خوبیه...

...

...


خرداد امسال چی شد؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 خرداد1390ساعت 7:32 بعد از ظهر  توسط هامون  | 



چرا نمی نوشید؟ سرد می شود!

و من که داشتم در سردرگمی حسی غریب غرق می شدم،

پاسخ دادم:

ممنون ، چای را سرد دوست دارم!

و تو لبخند زدی!

و من چیزی نگفتم

آری

هنوز هم به یاد آن شب چای را سرد می نوشم!
                                                                                                                   حرفهای بنفش-فیسبوک

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 خرداد1390ساعت 5:39 بعد از ظهر  توسط هامون  | 

من از نهایت شب حرف می زنم

من از نهایت تاریکی

و از نهایت شب حرف می زنم

اگر به خانه ی من آمدی برای من

 ای مهربان چراغ بیاور و یک دریچه

که در آن به ازدحام کوچه ی خوشبختی بنگرم...*


در آن بال زدن های پروانه ی کور...می خواهم صدایی بشنوم...ای مهربان...ای زاده ی نور آتش داغ زرد شمع...**


*فروغ فرخ زاد - این متنیه که رو سنگ قبرشه...

**خودم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 خرداد1390ساعت 12:29 بعد از ظهر  توسط هامون  | 

خدا خوبه...غیر خدا دروغه...

خوبی حقیقته...بدی دروغه...

بدی دروغه...

باور می کنم خوبی رو...

خوبی حقیقته...

                                                                      اینه...دنیای زیبای من.:-)

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 خرداد1390ساعت 9:23 بعد از ظهر  توسط هامون  | 

می زنم بلند ترین فریاد های بی صدا را...از دل...نمی گذارم به لب برسند...خدایم یادم داد باشم و بیبنم و حس کنم و...ساکت...

+ نوشته شده در  جمعه 6 خرداد1390ساعت 5:8 بعد از ظهر  توسط هامون  | 

-"خداحافظظظظ"

-"خداحااااافظظظظظظ"

-"بوس بوس بوس بوس"

-"بوس بوس بوس بوس بووووووس"

...(یک دقیقه سکوت)

-"قطع کن دیگه!"

-"تو قطع کن!"

-"نه،تو قطع کن!اصلا بیا با هم قطع کنیم!:-)"

-"باشه"

-"یک..."

-"دو..." -"دو..."

-"سههههه"-"سههههه"

...

-"قطع کن!"

-"باشه...بوس بوس بوس بوس"

-"بوس بوس بوس بوس"

"یک..." -"یک..." 

-"دو..." -"دو..."

-"سهههههه" -"سهههههه"

-"بوس بوس بوس بوس" -"بوس بوس بوس بوس"

قطع کردم،بای"

-"بای"

-"بوس..."

+ نوشته شده در  جمعه 6 خرداد1390ساعت 1:14 بعد از ظهر  توسط هامون  | 

حتی وقتی به جون مهدی، داداشت قسم خوردی،باز هم باورم نشد بهم خیانت کردی...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 خرداد1390ساعت 9:11 بعد از ظهر  توسط هامون  | 

خواستم خاطره هامونو برگردونم تو یادمون...

که چقدر واسه هم،از همه چی گذشتیم...

که قرار گذاشتیم که اگه رفتیم،اون دنیا منتظر هم باشیم...

هیج چیز این عشق رو تموم نکنه...

واسه همدیگه از با ارزشترینهامون گذشتیم...

از جونمون، سلامتیمون...راحت گذشتیم...

خواستم بشمریم واسه هم چه کارهایی کردیم...چه سختی هایی رو تحمل کردیمو جیکمون در نیومد...

و فدا کاری هایی که به هم گفتیم و نگفتیم...

اونقدر بشمریم تا خسته شیم...

و قبول کنیم که تموم شدنی نیس...

دوباره عاشق شیم...


ببخشید که منظورمو بد رسوندم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 خرداد1390ساعت 8:47 بعد از ظهر  توسط هامون  | 

...roozet mobarak...
+ نوشته شده در  سه شنبه 3 خرداد1390ساعت 6:30 بعد از ظهر  توسط هامون  | 


+ نوشته شده در  دوشنبه 2 خرداد1390ساعت 3:21 بعد از ظهر  توسط هامون  | 

اینکه چقدر از آن روزها گذشته
یا اینکه چقدر هر دومان عوض شدیم
یا اینکه هرکداممان کجای دنیا افتاده ایم
اصلا مهم نیست ...
باران که ببارد
هروقتی که می خواهد باشد
دل هایمان هوای هم را می کند ...
                                                                                                     دل نوشته های دلنشین - فیس بوک

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 اردیبهشت1390ساعت 10:0 بعد از ظهر  توسط هامون  | 

57 شب خواب تو...میدونی چقد حس خوبیه؟:)

می دونی چه حس خوبیه که کسیو که دوسش داری، هر شب تو خواب می بینی؟:)

الانم که منو نمی خوای...می بینمت بدون اینکه مزاحمت شم...

پیش منی بدون اینکه منو ببینی...

عاشق همیم،بدون اینکه منو بخوای...

عشق بازی می کنیم...بدون اینکه حتی بهت دست بزنم...

هر شب خواب تو...

هر شب خواب تو...

هر شب خواب تو...

فقط نمی دونم چرا 2 شبه دارم خواب خواب عشق بازی می بینم...

دیشبم تو کل خواب یه لحظه هم لبهامون از هم جدا نشد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 اردیبهشت1390ساعت 5:8 بعد از ظهر  توسط هامون  | 

50 روز گذشت...

شیما شنیدم بدجوری ازم دل خور شدی...به خاطر اینکه گفتم هیچ کاری واسم نکردی...من مگه همش نگفتم که تو خیلی خیلی زیاد واسم گذاشتی و من تا همینجاشم تا آخر عمرم مدیونتم...پست 45 روز رو بخون...

می دونم از یکی از حرفام که نمی دونم کدوم این برداشتو کردی... ولی واقعا خیلی خیلی زیاد معذرت می خوام که حرفی زدم که همچین منظوری رو می رسوند...خیلیییییییییییییییییییییی خیلیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی معذرت می خوام...

تو با من طوری بودی که انگار یه مقدسم که از آسمون اومده...

واقعا معذرت می خوام... 

امیدوارم منو ببخشی...به خاطر دل شکسته ات...

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 اردیبهشت1390ساعت 1:19 بعد از ظهر  توسط هامون  | 

من خود خواهم؟...

...

همیشه بادت باشه...من هیج وقت نرفتم...تو منو رو بوم خالی کشیدی و آخرش انداختی دور...

...

هنوز ایمانم سر جاشه...

اونقدر عاشقت میمونم تا سرنوشت خجالت بکشه و جلوم خم شه...

اونقد خم شه تا من و تو دوباره بیایم پیشه هم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 اردیبهشت1390ساعت 7:29 بعد از ظهر  توسط هامون  | 

kuchalara su sapmisham...

yar jalanda toz olmasın...

ela galsin ela getsin...

aramızda söz olmasın...

samavara ot salmısham...

istichana gat salmısham...

yarım jetıb tah galmısham...

na azizdi yarın janı...

na shirindi yarın janı...

خیلیا این آهنگو خوندن...شاعرش معلوم نیس...این شعر رو دو نوع دیگه اشم دیدم...میشه گفت اصلا این شعر ماله یه نفر نیس...مال یه آذربایجانه...اینی هم که گذاشتم متن آهنگیه که تو وبلاگه...رشید بهبودف خوندتش...روحش شاد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 اردیبهشت1390ساعت 4:42 قبل از ظهر  توسط هامون  |